
نظرات ()
نگارنده : GSM68
مجله خانواده ، داستان کوتاه ،

خانم ویلیامز یك معلم بود، و سی كودك در كلاسش بودند. آنها بچههای خوبی بودند، و خانم ویلیامز همهی آنها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می كردند.
زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس می آمدند و كت، كلاه و دستكش هایشان در می آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روی چوب لباسی كه بر روی دیوار بود میگذاشتند، و دستكش ها را نیز در جیب كتشان می ذاشتند. سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یك جفت دستكش كوچك آبی بر روی زمین پیدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستكش چه كسی است؟ اما كسی جوابی نداد.
در آن هنگام به دیك نگاه كرد و از او پرسید. دیك، دستكش های تو آبی نیستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم كردم.
برچسب : داستان انگلیسی ، ترجمه داستان ، داستان ، خانم معلم ، دانش آموز ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان آموزنده ، داستان های انگلیسی ، ترجمه داستان های انگلیسی ، داستان های کوتاه ، داستان های جالب ، داستان های زیبا ، داستان خوب ، داستان های انگلیسی کودکان ، یادگیری زبان ، یادگیری ، انگلیسی ، خارجی ، داستان کمک درسی ،
مجله خانواده ، داستان کوتاه ،

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes
It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats
Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered
Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him
'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'
It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats
Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered
Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him
'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'
خانم ویلیامز یك معلم بود، و سی كودك در كلاسش بودند. آنها بچههای خوبی بودند، و خانم ویلیامز همهی آنها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می كردند.
زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس می آمدند و كت، كلاه و دستكش هایشان در می آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روی چوب لباسی كه بر روی دیوار بود میگذاشتند، و دستكش ها را نیز در جیب كتشان می ذاشتند. سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یك جفت دستكش كوچك آبی بر روی زمین پیدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستكش چه كسی است؟ اما كسی جوابی نداد.
در آن هنگام به دیك نگاه كرد و از او پرسید. دیك، دستكش های تو آبی نیستند؟
او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم كردم.
برچسب : داستان انگلیسی ، ترجمه داستان ، داستان ، خانم معلم ، دانش آموز ، داستان جالب ، داستان خنده دار ، داستان آموزنده ، داستان های انگلیسی ، ترجمه داستان های انگلیسی ، داستان های کوتاه ، داستان های جالب ، داستان های زیبا ، داستان خوب ، داستان های انگلیسی کودکان ، یادگیری زبان ، یادگیری ، انگلیسی ، خارجی ، داستان کمک درسی ،


بالای صفحه 
